برای همه ی ما گاهی پیش می آید که با شاعر یا نویسنده ای آشنا شویم و چنان روحمان را درگیر خود کند که دلمان بخواهد او را به همه نشان بدهیم.
برای من در مورد «دیدم ماداک»دقیقا همین اتفاق افتاد، دلم خواست به شما نشانش بدهم و بگویم زنی را شناخته ام که با خواندن شعرهایش آرام می گیرم، اما از آنجا که بسیاری از شما عزیزان با زبان مادری او بیگانه اید تصمیم گرفتم ترجمه اش کنم هرچند بخش عظیمی از زیبایی هر شعری در ترجمه غبار می شودو می پرد.من نه تنها شعر که شیفته ی روح این زن شدم و اگر زنده بود بی گمان می رفتم و دستش را می بوسیدم . ماداک در اوح جوانی از دنیا رفت و زندگی کوتاهش روایت دردهای همه ی ماست .خودش می گوید شعر برای من خانه ای بود که آتش گرفته بود و من به جای گریختن ماندم و محل آتش سوزی را با کاغذهای گراپون «نوعی کاغذ تزیینی که بشدت قابلیت احتراق دارد»تزئین کردم .
این جمله اش را از یاد نخواهم برد حتی در غروب های آلزایمری آسایشگاه سالمندان......دلیل انتخاب نام کتاب هم همین جمله است.کاغذهای گراپون
************ رویا شاه حسین زاده:
در این سه سال گذشته
با خدا صمیمی شدم
به تکه های ریخته ی صورتم
عشقی عظیم را وصله زدم
در این سال
شمردم،
انسان
نود و نه نوع تنهایی دارد
نود و نه تنهایی
حالا که از عشق می گویید
بگویم،من ،خود،خدای خواستنم
*
در این سه سال گذشته
خیلی چیزها آموختم
یاد گرفتم لباسهای خسته ای را در بالکن پهن کنم
که از گوشه هایشان
غم چکه می کرد
یاد گرفتم
نعنا خشک کنم زیر خورشید
وبا تلاشهای خانگی ام بود که دست نوازش بر سر درد های خود کشیدم
مگر انسان
دلش می خواهد که گم شود؟
من اما
دلم خواست
و بارها در یقه ی بارانی ام گم شدم
به دور ها رفتم
خیلی دورها
دورها نزد تو نمی آیند و این تویی که باید بروی
*
شیر نوشیدم که دردم را کم کند
به گوشه ای خزیدم و شکلات خوردم که زهرم را بگیرد
وردها و دعاهایی آموختم که شما
نه بلدید و نه می توانید یاد بگیرید
چه می دانید زهر چیست سرورم!
زهر اما
عشق را می شناسد .
*
برشی از شعر «دیدم ماداک»
Didem madak
ترجمه ی رویا شاه حسین زاده
مجموعه ی«کاغذهای گراپون»
انتشارات اقلیما