تبليغاتX
این دلتنگی ها برای کسی نیست ...


این دلتنگی ها برای کسی نیست ...

فاصله ی اتاق و اتفاق را می دوم

فاصله ی اتفاق و اتاق را

باور نمیکنم

باور نمیکنم

پیراهنم

بره ی معصومی بود

بر بندهای رخت

 

و باد

زوزه کشیدست.

 و باد

زوزه کشیدست .

و باد

زوزه کشیدست.

 

 

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------

زنجیرها را

برگردنم آویخته بودی اگر

قول می دادم که زیباترت شوم

دگمه

 دگمه

 از پیراهنم

باز می شود دنیا

حالا تو

هی گمان کن که دیوانه
نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

 تقدیم به رضای مهربانم و دیدارهای خاموش پنجشنبه ها

نمیبینمت اما

 

بیا  آنسوی این میز

 

بنشین

 

نخواهی نوشید اما

 

برایت چای ریخته ام

 

میشنوی اما

 

دیگر

چه بگویم ؟

 

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

تمام کودکی ام
پر از نقاشی دو تا قلب بود و
نامه هایی که از ترس
فقط خودمان می خواندیم
دوتا قلب
با یک تیر
ویک چشم گریان
خنده دار است اما
اینها در گلوی زنی سی ساله گیر کرده است
زنی که می خواهد
دور میز بنشینیم
به چشم های هم خیره شویم

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

در معبدی خاموش

 

کسی تمام زمین را

 

به احترام خدایی به آتش افکند

 

که ما

 

نمی شناختیمش.

 

تو رود بودی

من

مزرعه ای که در مسیرش از تو گذشت

 

در شامگاهی که جنگل پر از خواب پروانه های باردار بود.

 

ذر یا بودی

 

و من قایقی که تو در آن

 

پهلو گرفتی

 

 در صبحگاهی که ساحل پر از بیداری صیادان کور بود .

 

شب شد

 

کسی

 

جایی

 

تمام زمین را

 

  قربانی خدایی کرد که ما نمی شناختیمش.

 

همه چیز مه شد

 

 

غبار شد

 

و از آن همه تو حالا

همین قاب خالی مانده است تا من

از آن

به رود بنگرمو

                ذر ذریا غرق شوم .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

همه از من که دارم اینهمه از مرگ گلایه میکننم گله مندن.

 

همه چیز با گذشت زمان آروم آروم به حالت عادی برمیگرده .این وبلاگ و نوشته های منم همینطور .زمان

همه چیز رو ....و نوشته های منو   ...................... منو                    .......

بیراز زامان

بیراز زامان 

 

همه همینطورن.زخمها رفته رفته از سطحت عبور میکنن.به عمق میرسن.جاشونو پیدا می کنن.و اونوقت

سطح زخم التیام پیدا میکنه.تو یواش یواش با زخمت کنار میای.یاد میگیری قایمش کنی .یاد میگیری برگردی به حالت عادی. مهارت پیدا میکنی .با مهارت،خیلی با مهارت وانمود میکنی زخمت خوب شده .خیلی با مهارت همه رو فریب می دی .دیگه تو شعراتو حرفات زخمتو لو نمیدی.می بری میذاریش یه جای دنج که به عقل شیطونم نمی رسه .قایمش میکنی.ذیگه گله نمیکنی .و همه ازت راضی میشن .دیگه نمیگن شعرای اینجوری نگو و حرفای اینجوری نزن .اونوقته که تازه راه و رسم درست درد کشیدنو یاد گرفتی .اون وقته که دردت، زخمت ،میشه مال خود خود خود خودت.و با خیال راحت باهاش زندگی میکنی ..............................................................................................

اونم در حالی که تو دید دیگران...................

به من فرصت بدین .من هنوز راه درست درد کشیدنو یاد نگرفتم،همین

من فقط یه خورده زمان می خوام همین .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

آغلا


زامانسيز دو نوشلر گليني


آغلا كي شعير اولوب يازيلاسان


ايندي ده آغلاماسان


داها هانسي درد


سني بوشالدا بيلر كي؟


دووارلاريميزدا بير زامانلار بيري


هر گئجه


(سني سويرم يازاردي)



دووارلاريميز دا بیر زامانلار
بيري


ايكي اورك


بیر اوخ


چكردي



زامان كچيپ


زامانسيز سئوگيلر قاديني


زامانسيز اولوملر


زامانسيز يانليزليك تانريسيلا


بيرلشمك گليني

زامان كچيپ...


ايندي دو وارلاريميزدا اولوم اعلانلاری وار



او ايللرين عاشيقلري چوخدان اولوبلر


آغلا


هچ دوشونمويوب هچ دورمادان


آغلا

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

مادرم احساس کرد آدم می تواند یک نفر دیگر را هم به اندازه ی خودش دوست داشته باشد.آنوقت من به دنیا آمدم .بعدمادرم احساس کرد آدم می تواند یک نفر دیگر را حتی بیشتر از  خودش دوست داشته باشد.آنوقت ،به من گفت:تو باید حتما یک روز  یک دختر به دنیا بیاوری .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

 

ایچیمده بیر گلین

ساچلاری دومانلی بیر گلین

بارماکلاریندا دورنالار اولموش

 

اوزاکلاردا

بیر دسته دلی قادین

اوخشولار

هاوادان

سنسیزلیک اسیر

دامارلاریمدا دونوبسانان

 

بو یاشلی گوزلری

سورمه لر اونودوب

یاتماَََ

من بو سنسیزلیک اویانماغینا دایانا بیلمیرم

دا اویان

دا دون

دا گل

بونجا اولمک

منی یاغدیرماغا یتر

دون

دونگلری بیرلیکده دونملیدیخ

دامارلاریمدا دونوبسان

بیر دسته دلی آت

آیی گجمدن

گونو صاباحیمدان سوکوب آپاردیلار

 

دا اویان

دا دون

دا گل

بونجا اولمک

منی یاغدیرماغا  یتر

 

.رضااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالان چه وقته رفتن بود .به خدا من برای این گریه های بزرگ خیلی کوجیکم .خنده هام سیاه سفید شدن .هیچ سرخابی جای خالی بوسه هاتو رو گونه هام پر نمی کنه و این چشمای غمگینو نمیشه پشت هیچ سرمه ای پنهان کرد .هر جا میرم پر از جای خالی تو.خودمم شدم جای خالی تو . هر کی منو میبینه یاد تو میافته ..

 

َ
نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

باران بی امان

         پنجه می کشد

               بر گنجشکهای

                          بی سرنوشت

                                         همه ی

                                               چنارهای

                                                                            دور

 

 

و مرگ

عکس تو را از آلبومهای خصوصی ما می کند

که بچسباند

           به شیشه ی

                                 تمام 

                                 مغازه های

                                                    جهان.

 

 

 

***********************************

 

که بخندیم

به آنهمه رویای دور

که با هم بافتیم

تنهایی شکافتم

 

در این خانه تنها

جای خالی آدمهاو

روزهاو

سالهاپرسه می زند

 

شاید خنده های تو برگشتند

ما دوباره با عطرهای ارزان

به خلسه ی رویاهای گران رفتیم

و این بار

من ماندم

تو برگشتی .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

شهر شلوغ است خيابان شلوغ است گمم نكن تو را به خدا گمم نكن شهر شلوغ است و اين طفل معصوم خسته تر از آن كه دنبال كسي بگردد تو را به خدا گمم ن ك ن
نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

گلی خسته

اینجا نشسته

پهلوی مامان

درون دریا

مامان در این دریای زیبا

یک موج آبیست

بابا درین دریا یک  ماهیست.

 

 

این شعر دخترم صباست که دو سال پیش گفته الان ۱۰ سالشه.

 

 

 

گاهی درد شبیه جزام است . گاهی غم شبیه جزام است .تو درد داری ،تو غمگینی،و این باعث می شود حتی نزدیکترین دوستانت  از تو فرار کنند.همه ترجیح می دهند با کسانی باشند که جزام ندارند. چنان از توی غمگین می گریزند که انگار از یک جزامی . و این غم گینترت می کند .

   هر روز دست دخترم را و غم بزرگم را می گیرم و با هم به خیابان می رویم .به دوستانی فکر می کنم که در شادی کنارم بودند و حالا نیستند .به این فکر می کنم که اگر مرگ نامرد، تو را از جمع سه نفره ی ما نمی گرفت به کجای جهان بر می خورد؟ .روز ها مبارزه می کنم و شبها گریه. و خنده های دیگران چون خنجری در قلبم فرو می رود. به هر کس که نگاه می گنم حس می کنم شایسته تر از تو بود برای مردن . مرگ حق است . مرگ تنها چیزیست که عادلانه قسمت می شود اما .....کاش کسی حرف تازه تری از مرگ بزند . من ازین حرفهای تکراری خسته  ام .همه بر گشته اند سر خانه و زندگیشان . همه از من و اندوهم می گریزند .مرگ جفت خیلی سخت است .خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی و من دارم این سختی را زندگی می کنم. و تو حتی نیستی تا سرت غر بزنم که آهای!!!!حالا په وقت مردن بود .دلم برای همه چیز تنگ شده . خانه مان –روز هایمان –جمعه هایمان-خنده هایمان-حتا قهر های من و شوخی های تو –حتا دعواها و آشتی هایمان –کاش بودی.کاش دو ماه پیش بود . دو سال پیش بو- کاش هر وقت دیگری بود الا حالا.غروب که می شود ،وقت به خانه آمدن بابا  ها که می شود ،از خانه بیرون می زنیم .تحمل توی خانه نشستن و نیامدن تو را دیدن را ندارم . بی انتظار زیستن سخت است. بی انتظار بودن سخت است . تو قرار است هیچ وقت نیایی. و این درد را تنها من می فهمم و دختر کوچولویمان .

 

تو برای مرگ

خیلی جوان بودی

تو برای مرگ خیلی جوان بودی

 

فرصت نشد به پای هم پیر شویم

و حالا

نبودنت دارد پیرم می کند

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

مرگ مياد . و يه شماره رو كه روزي ده بيست بار بهش زنگ مي زدي از گوشيت پاك مي كنه . و يه شماره رو كه روزي ده بيست بار بهت زنگ مي زد  از گوشيت پاك مي كنه . بزرگترين كار مرگ اينه كه جاي خالي ايجاد كنه . جاي خالي شماره تو تو گوشيم . جاي خالي كفشاتو تو جا كفشي . جاي خالي لباساتو تو كمد . جاي خالي مسواكتو . جاي خالي عطراتو . جاي خالي صداتو

 . .

جاي خالي صدات خيلي عميق و بزرگه . و اين خيلي وحشتناكه .اينكه وقتي كسي ميره ديگه هرگز صداش اتفاق نمي افته . خنده هاش اتفاق نمي افته . اين بدترين شكل نبودنه . اينكه يه نفر با اووووونهمههههههه بووووووووووووودن يهو ديگه نباشه.

 

تو نيستي كه پيراهن هاتو بپوشي. نيستي كه بخندي . ديگه هيچ كس ما سه تا رو با هم نخواهد ديد . ديگه ما سه تا تو هيچ عكسي دوباره با هم نخواهيم بود .درد ها گاهي بزر گت ر از خود مان. اونقدر بزرگتر كه براي كشيدنشون اول بايد تجزيه شون كني . تكه تكه شون كني .هجي شون كني . خوردشون كني .براي خودت قابل فهمشون كني تا بتوني باهاشون كنار بياي و

 

 

پيراهمن اين درد

بلندتر از قامت من بود

مادر هميشه پيراهن هاي بزرگتر را

بلد بود قيچي كند

اما

حالا

هيچ كاري از دستش بر نمي آيد.

 

پيراهن اين درد بلندتر از قامت من بود

خدا گفت

قد بكش

قد

بكش

قد

ب

ک

ش

من درد کشیدم .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

آدمها گاهي خيلي اتفاقي به هم بر مي خورند .گاهي كسي را كه سالهاست نديده اي توي يك چها ر راه مي بيني ،توي ماشيني كه پشت سرت ايستاده .نشسته است و دارد لحظه شماري مي كند كه چراغ سبز شود .يك بار شهناز شهسواري را درست همينطوري ديدم . اتفاقي. توي يك چهار راه. ظهر بود .با شهناز هم مدرسه شده بودم .15 سال پيش. دختر درسخواني بود .داشتم از سر كار مي رفتم خانه. حتما او هم داشت از سر كار مي رفت به خانه اش . شايد او هم ازدواج كرده بود . و شايد او هم يك دختر كوچولو داشت . و شايد ...

آدمها گاهي خيلي اتفاقي بهم بر مي خورند .

هومن قاسمي راد را آخرين بار توي انجمن آقاي واحدي ديده بودم . يك شعر مدرن خوانده بود و همه ،حتي مادرش كلي سر به سرش گذاشته بودند كه چرا ساده نمي نويسد و چرا ديگران نمي توانند با شعر او ارتباط برقرار كنند و ... و... و... و تازه ،اسم سر به سر گذاشتنشان را هم گذاشته بودند نقد .

 

امروز رفته بودم باغ رضوان .

هومن قاسمي راد را اتفاقي ديدم . عكسش روي يك سنگ قبر بود .رفته بودم براي رضاي عزيزم سنگ .. مزار   ...

و تمام راه را گريه كرده بودم و به زنهايي فكر كرده بودم كه پيش از من ،در يك صبح شنبه ي خلوت كه بساط گل فروشها وخرما فروشها و ...تعطيل است آمده اند كه براي عزيزشان ....

و به زنهايي فكر كرده بودم كه پس  از من ،در يك صبح شنبه ي خلوت كه بساط گل فروشها وخرما فروشها و ...تعطيل است خواهند آمد كه براي عزيزشان ......

به

همه ي زنها فكر مي كردم

و همه ي شنبه ها

 و ...

 

 

مرد يك دفتر كهنه گذاشت روي ميز تا من شعر انتخاب كنم . مي دانستم كه قرار نيست از بين آن شعر ها چيزي انتخاب كنم اما ،دفتر را بي هدف ورق زدم،عجيب بود . هومن جوان بود .مثل رضاي عزيز من . هر د و براي مردن زيادي جوان بودند .هميشه به اين فكر كرده بودم كه در جاهاي مختلف به آدمهاي مختلف برخورد مي كنيم اما هرگز فكر نكرده بودم هومن قاسمي جوان را ،در يك صبح شنبه ي آرام و ساكت ،كه با چشمهاي خيس رفته ام تا ...ببينم . آنهم روي سنگي كه سنگ تراشي به ديوار تكيه داده تا ببرد نسبش كند و هي دارد از پدر و مادر جواني حرف ميزند كه هر بار مي آيند ،كلي گريه ميكنند. ياد خانم قاسمي مهربان وهميشه خنده رو مي افتم . مادر هومن.

مي خواهم برگردم .بغض در گلويم سنگيني ميكند . دوست ندارم عكس رضاي  من روي سنگ مزارش باشد .اتفاقي به شعري مي رسم :

ما درد فراق ديده بوديم

افسانه ي غم شنيده بوديم

اما غم تو جگر گداز است

درديست كه قصه اش دراز است

چه جاي خالي عميق و عظيمي ايجاد مي كند  مرگ .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

بعد از تو ما

باز هم مي خنديم اما

يك پاي  خنده هايمان هميشه خواهد لنگيد

من

روزي

دوبا ره سرمه خواهم كشيد

و لبهايم

سرخيشان را بي شك

در اسفند بي گمان خياباني

از بساط ماهي فروشها پس خواهد گرفت

اما

يك پاي زيبائيم هم حتا

هميشه خواهد لنگيد.

بعد از اين

بعد از تو

قرار است يك پاي همه چيز بلنگد انگار

يك پاي زندگيم

و حتي

 يك پاي مردنم،

وقتي قرار نيست

بر شانه هاي تو تشييع شود اين زخم .

 

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

.....

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

تقديم به تو كه تنهايم گذاشتي .شايد هم من تنهايت گذاشتم . اما به هر حال رفتنت يادم داد كه انسان همواره تنهاست .

روحت شاد

مادر بزرگ كه پرده ها  ي توري  پستو رو مي شست و مينداخت رو بند ،فصل عروس شدن من بود

 

 

 پرده ي  توري رو مينداختم رو دوشم و رو سنگاي رنگي ،با كفشاي تيك تيكي خاله ايرا ن قدم مي زدم.دنباله ي پرده  رو زمين كشيده مي شد ،تو خيالم پرده ي توري پستو قشنگترين پيرن عروس دنيا  بود و من ،خوشگلترين عروس دنيا . .چه حس قشنگي بود . برگاي كوكبو  مي چسبوندم به ناخنام . شمعدونيا رو بهم مي سابيدم تا قرمزيشون در بياد و مي زدم به لبام .ننه از پنشت پنجره داد مي زد :نميري دختر ،اون پرده رو تازه شسته بودم،كفشاي ايرانو چرا پوشيدي؟الا ن كمر كفشا ميشكنه .... اما من بي خيال دستاي پير ننه كه دو ساعت تموم پرده رو  چنگ زده بود تا سفيد سفيد بشه ، بي خيال خاله كه هر آن ممكن بود بياد و به خاطر اينكه كفشاي نوشو پوشيدم دعوام كنه ، فقط عروس مي شدم . عروس شدن تو يه بعد از ظهر آروم و مطبوع  تابستون كيف داشت .عروس شدن تو يه بعد از ظهر ساكت كه همه ي همسايه ها ،همه ي آدما و انگار همه ي دنيا خواب بودن ،مي چسبيد. اونم با پرده هاي توري پستو .ناخناي گل كوكبي.لباي قرمز شمعدوني و كفشاي تيك تيكي خاله كه چند شماره بزرگتر از پاهام بود .سكوت سبز بعد از ظهراي حياط خونه ي مادر بزرگ  . اونم تو يه بعد از ظهر آروم  فقط صداي تكون خوردن برگا بود و وز وز يه مگس كه از سماجت صداش خوشم مي اومد .

 

سالها گذشت . من عروس شدم . اما اين بار نه با پرده ي توري پستوي مادر بزرگ . مادر بزرگ  ديگه بين ما نبود . من با پيرن عروس راس راسكي عروس شدم . تو تو گوشم گفتي چه خوشگل شدي . من همش بيست سالم بود و گونه هام از شرم قرمز شد . قرمز تر از گلاي شمعدوني حياط خونه ي مادر بزرگ . مادر بزرگ كه مرد دايي ها و پدر بزرگ خونشو فروختن . حالا به جاي اون همه درخت و گل كوكب و شمعدوني فقط آپارتمان روييده بود .

من عروس شدم اما نه تو يه بعد از ظهر دنج تابستون . بها ر بود كه عرو س شدم . تو همه ي اون سالها ، هر وقت مادر بزرگ كاري بهم مي سپرد و خوب انجامش مي دادم مي گفت ،ايشالا عروسيت. خدا مي دونه تو عروسيت چه ها كه نمي كنم . ولي من عروس شدم و مادر بزرگ نبود كه كاري بكنه . حتا نبود كه ببينه اين دفعه راس راسكي عروس شدم . تازه دامادم دارم . چون تو تموم عروس شدناي بچگيام بهم مي خنديد و مي گفت :پس دوماد كو؟ !

ده سال گذشت

از اون روزي كه من راس راسكي عروس شدم

بيست و پنج  سال گذشت

از روزايي كه الكي عروس مي شدم و مادر بزرگ بهم مي خنديد

 

تو رفته بودي كه برگردي . تو داشتي به ديدن من مي اومدي . به خونمون ،داشتي مي اومدي كه الكي عروس شدناي دختر كوچولومونو ببيني كه

نيومدي.

اتفاق افتاد

تو افتادي

و من تكه تكه شدم

هر روز دارم هزار بار مرور مي كنم افتادنتو . كنا ر جاده . نصفه شب . دارم از شيشه پرت شدنتو مرور مي كنم . گفتن سرت خورده زمين . گفتن در جا ...گفتن ... گفتن ... خيلي چيزا گفتن . من اما ديگه هيچي نشنيدم . جمله اي كه شنيده بودم براي يك عمر نشنيدن كافي بود .مگه ممكن بود؟ تو داشتي ميومدي خونه . من پشت تلفن بهت گفتم زود بيا رضا . دلم گرفته . تو داشتي ميومدي خونه . مي دونستي منتظرتم . ميدونستي تا صبح بيدارم . از اون زنه متنفرم . الان بيست روزه نيومدي . بيست روزه رفتي . از ساعت يك اون شب كه زنگ زدم و اون زنه گفت دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد ،هزار بار شماره تو گرفتم اما هنوزم همونو ميگه . حتا وقتي داشتن برات نماز مي خوندن هم شماره تو گرفتم .گفت دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد . وقتي خاكت كردنم گرفتم . شب هفتتم گرفتم . هنوز دارم شماره تو مي گيرم و منتظر يه معجزم. كه تو گوشي رو برداري و بگي بيدار شو رويا .همه چيز يه خواب بود .ديشب خوا ب مادر بزرگو  ديدم . داشت تو باغچه گل مي كاشت . گفت آقا دومادتو ديدم ننه . مرد خوبيه .

دلم گرفته . دلم برات تنگ شده . كاش بودي .يا كاش منم نبودم .

 

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

شعر اول

 

درخت بود

و رستاخيز خاطرات دو برگ

كه هر دو يك پاييز را

از شاخه انداختند

 

بهار بود

و رستاخيز خاطرات دو درخت.

حالا

فقط

جند خيابان از تو دورم

فقط چند خيابان

با اين همه هنوز

هيچ كاري  از دست هيچ خدايي بر نمي آيد.

جهان پر از جاده است

جهان پر از جادده

جاده هايي كه هيچ يك مرا از زمين نكندند

 

جاده هايي كه مرا آورده اند

تا

بازم

گردانند.

 

 

شعر دوم

 

تو را

روزي

جايي

كسي

جوري

در جيب من پيدا ميكند

بي شك

 تو پشت پنجره اي

خيره  به دسته هاي  پروانه هاي مهاجر

چاي مينوشي

درخت ها يك يك

پرنده مي شوند و

پر مي كشند و

تماااااام جنگل از اينجا

كوچ مي كند .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

تقدیم به کسی که دوستش دارم و می دونه که دارم .ببخشید دیر کردم.دوووووووووووور بودم .

 

شعر ۱

 

ما به  هم گرما بخشیدیم

در عصر

یخ

بن

دان

و هستی از نو شروع شد

من کبریتی کشیدم

      تا خورشید را دوباره بیافروزم

تو ماه نیمه جان را

      از مسیر باد برداشتی

و فتیله ی ستاره ها را

دوباره بالا کشیدی

جهان که جانی تازه  گرفت

ما

از هم

گذشتیم.

 

شعر ۲

 

اینجا

ایستگاه آخر است

رویا هایم را

قطاری با خود برده

که  هنوز

ذر استخوانهایم سوت می کشد

و ریلهایش را کسی

از دفتر نقاشی اش پاک کرده است

من از دستهای خدا سقوط کرده ام

و وعده های دور تو برای خوشبختی

یکی

یکی

از چشمهایم می لغزند

روی گونه هایم جاری می شوند

به لبهایم میرسند

         شور

                 تلخ

                           گنگ.

 

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

 

در کدام اسفند

آگهی تسلیت مرگ من

در کدام روزنامه ی باطله

بغض کدام پنجره را

پاک خواهد کرد؟!

 

 

اسفند۸۳

 

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

شعر ۱

ما سرنوشت خويش را

در يك بليط

بخت آزمايي قديمي

با ختيم

*

 

 شعر ۲

تنها

جاي

خالي گلهاي روسري يك زن

مانده است

كنار تلي از خاكستر

و رد پاي اسبي كه زير درختان انار مرد

اسبي

با صداي

زخمي

خلخالهاي من در تنش.

*

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

تور

ماهي

.

.

 

عروس.

و ماه كه بر اين تراژدي

گريه ميكند .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

 

پاييز خوشرنگي بود

پاييزي كه در شيشه هاي رنگارنگ مربا و ترشي

براي تو

لب پنجره چيدم

 

پاييز معطري بود

پاييزي كه با كتاب و كيف نو

براي دخترم خريدم

 

پاييز خودم اما ...

 *

با بوي توطئه مي وزيد

گلها گمان كردند بهار است

پلك گلدان كه پريد

پنجره را باد

كوبيده بود به هم

بادها

همه ي شيشه هاي بيدمشك را در

 گنجه به هم كوبيدند

شيشه ها

شكستند

و بوي بيد مشك

جهان را گرفت

بادها مجنون شدند و وزيدند

ليلي شدند و وزيدند

 *

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

طغیان می کند این رودخانه ی آرام

روزی طغیان میکند

تا ویران کند خانه ی خیالی ماهی گیر ی را با تورش

عروس که نه

عروسکم کرد

تا کوکم کند هر روز

و با هر اشاره ی انگشتش

 برایش آواز بخانم

بخندم

 

آواز بخوانم

بخندم

من اما

تن

ها

گریسسسسسسسسسسستم .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

طغیان می کند این رودخانه ی آرام

روزی طغیان میکند

تا ویران کند خانه ی خیالی ماهی گیر ی را با تورش

عروس که نه

عروسکم کرد

تا کوکم کند هر روز

و با هر اشاره ی انگشتش

 برایش آواز بخانم

بخندم

 

آواز بخوانم

بخندم

من اما

تن

ها

گریسسسسسسسسسسستم .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

.

بیر آخشام اذانی تک توتقون
بیر آخشام اذانی تک سیخینتیلیام
میناره لرین
سینه سینده
بوغولان بیر آخشام اذانی دک
گوزلریمده کی سورمه
هارای
دوداقلاریمداکی سوسقونلوک هارای
دامارلاریمدا ماهنی لار دونوپ
اورگیمده کپنکلر
اوشور
بیر آخشام اذانی کیمی سیخینتیلی یام
و هر آخشام
یورقون ساچلاریمین اولکه سیندن
بیر دسته دلی آت
هارااای چکه چکه اوشماقدادیلار

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

با بی کران پاییز در پستو

درها را می بندم

پنجره ها را می بندم

و در این عصر بارانی

برایت چای دم میکنم

با طعم گلهایی که از بهار سالها پیش چیده بودیم

تو را به خدا

بیا

خوشبخت باشیم .

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

روزها شبیه هم میگذرند . فقط اسمهایشان با هم فرق میکند .و من در همه ی این روزهای شبیه هم دلم گرفته است . از دست این همه دلتنگی دلتنگم .و گاهی آرزو میکنم کاش خواهرم بودم .مادرم بودم .زن فضول همسایه بودم . دخترم بودم . شوهرم بودم امممممممما خودم نبودم . خودم خودم را آزار می دهد . .تازگیها به این نتیجه رسیده ام که هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی آید . کاری از دست کسی بر نمی آید و این خیلی غم انگیز است . در فکر یک تغییر بزرگم.و احساس یک کوه آتشفشان را دارم که در دامنه اش بنفشه ها می رویند،پرنده ها می خوانند .پروانه ها پروازی نرم را به گلبرگها هدیه می دهند و چوپانها گله های معصوم را میچرانند . و همه بی خبرند . بی خبر از آنچه که در اعماق این کوه آتشفشان قریب الوقوع است .
نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

 

مرا فروخته ای تا بهشت را بخری

که در قمار خدایان بهشت را ببری

ببر برنده تو هستی بهشت مال شما

در این معامله اما هنوز سر به سری

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |

پشت می کنم به همه

و صورتم را با دستهایم می پوشانم

و قول می دهم حتی

زیر چشمی هم نگاهتان نکنم

هر کس که پشت سرش

 دشنه ای پنهان کرده است

 پیش بیاید .

نوشته شده در ساعت توسط رویا شاه حسین زاده| |


Design By : Night Skin